تبليغاتX
وبلاگ عکاسی
وبلاگ عکاسی

جنگل ابر !

از ظلمت زمیده خبر می دهد سحر

شب رفت و با سپیده خبر یم دهد سحر

 

در چاه بیم ، امید به ماه ندیده داشت

و اینک ز مهر دیده خبر می دهد سحر

 

از اختر شبان ، رمه ی شب رمید و رفت

از رفته و رمیده خبر می دهد سحر

 

زنگار خورد جوشن شب را ، به نوشخند

از تیغ آبدیده خبر می دهد سحر

 

باز از حریق بیشه ی خاکسترین فلق

آتش بجان خریده خبر می دهد سحر

 

از غمز و ناز و انجم و از رمز و راز شب

بس دیده و شنیده خبر می دهد سحر

 

نطع شبق مرصع و خنجر زمرداب

با حنجر بریده خبر می هد سحر

 

بس شد شهیده پرده ی شبها ، شهابها

وآن پرده دریده خبر می دهد سحر

 

آه ، آن پریده رنگ که بود و چه شد ، کز او

زنگش ز رخ پریده خبر می دهد سحر ؟!

 

چاووشخوان قافله ی روشنان ، امید !

از ظلمت رمیده خبر می دهد سحر .

  


 پی نوشت ۱: این عکس و سحر یه روزی که یادم نمیاد که جنگل ابر بودیم انداختم ساعت ۵ صبح !

ابرهای جمع شده بودن تو دره ! حالا تو عکس بعدی که از جنگل ابر می ذارم یه سری توضیحات از این جنگل بکر و بسیار قشنگ هم خوام داد

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 |

 

بیا ، مادر ! بیا مادر !

منال از این سکوت سرد و یاس آلود من دیگر .

برایت همزبان تازه ای آورده ام : مایا .

چو فرزندت غریب ، اندوهگین ، تنها .

ببین – جز من – غریبی را ازین تنهاتر و اندوهگین تر دیده ای ، آیا ؟

من او را دوست می دارم ؛

بسان همدلی همدرد .

گرفتاری ست همچون من قفس زاد و قفس پرورد .

گرفتاری کزین تنگ قفس چون من

-  گر از تزویر تقدیرست ، یا بیدادی صیاد –

نبودست و نباشد یک نفس آزاد ،

                                             { هرگز هیچ .

بیاویز این قفس را از میان پنجره ، مادر !

و در آن روشن آیینه ای بگذار .

که با تصویر خود سرگرم باشد غمگنک مایا ،

درین تنهایی تاریک و روح آزار .

و جام کوچکش را از زلال اشک من پر کن .

و بیتی چند – مشتی حنظل – از دیوان من بردار ،

به ظرف چینه دانش ریز .

که چون من نیست او را نیز با شیرین و شکر کار ؛

و از یادش نخواهد رفت

نصیب و نسبت پرویز با فرهاد ،

                                         { هرگز هیچ .

و مادر ! دانم و دانی

قناری های ما آواز خود را خوب می دانند .

و در راهی که باید خواند ، می خوانند :

-  خزانی نغمه هاشان زرد ،

سراپا درد ،

سرودی سرد ، چونان ناله هایی زار ،

و اندهناک فریاد از قفس ، هموار –

ولی باید به طوطی بیاموزیم وردش را .

بیاموزیم ،

شباهنگی شگردش را .

بگوییمش که – او چونان کلاغ پیر " پو " – شبخوانی تاریک

                                                                            { و تلخش چیست

که گر می نالد از تقدیر ، یا صیاد ،

گر از تنگ قفس موید ،

ورش دادست از بیداد ؛

بگوییمش چه بایستی ، چو می گوید ...

و مایا گفت – ناگه ، با صدایی خسته - :

                                                    { " می دانم چه باید گفت ؛

گر از ویرانه گویم قصه یا آباد ،

اگر اندوهگین ، یا شاد ،

نخواهد رفتم این از یاد :

                                { " هرگز هیج . "

من : - " دگر ره رایت خون بر گرفت آفاق ،

ببین ، مایا ! چه می بینی ؟! "

 

مایا : - " پسینی شوم و خون آلود ،

که می داند چه بوده ست و چه خواهد بود ؟! "

 

من : " نهان شد باز افق در پاروان خون .

و بنگر کنگره ی کهسار مغرب را ،

بکردار قطار اشتران در کاروان خون . "

 

مایا : - " که می داند چه خواهد بود ؟ "

 

من : - " درین غمگین پسین شوم ،

کفن پوشاند ، خون آلود

در اطراف آسمان را توده های ابر .

 

بگو مایا ! بگو مایا !

در اطراف زمین ، فردا سحرگاهان

چه مردانی به قدوس شهادت می رسند ، آیا ؟!

بگو مایا ! بگو مایا !

از آنان چند تن شان آشکار و دور ؟!

و – مایا ! – وای مایا – چند تن پنهانی و نزدیک ،

زچشم اختران هم غالبا مستور ؟!

کز ایشان نشنود کس ناله و فریاد ،

                                              { هرگز هیچ ؟! "

" و مایا ! هرگز آیا هیچ معجز روی خواهد داد ،

به آیینی که در افسانه های دین شنیدستیم ؟!

که شرم آید زمین را از قساوتها ،

و خون را خاک نپذیرد ؟!

و مایا ! هرگز آیا می تواند بود ،

که برایشان  بسوزد آسمان را دل ،

و در آن لحظه ی آخر یکی – تنها یکی – ناکشته راه آسمان گیرد ؟! "

و مایا گفت با تکرار – درحالی که ش از منقار

سخن خونین ، چنان چون پاره هایش از جگر بر خاک می افتاد ،

                                                                                   { " هرگز هیچ ."

-  بگو مایا ! بگو آیا

در اوراق غبار آرود و ننگ اندوه خود ، تاریخ

از آن پنهان شهیدان ، هیچ هرگز یاد خواهد کرد ؟!

و آیا هیچکس هرگز ،

نهان یا آشکار ، آن داغداران را

کز ایشان گم شدند آنان که دیگر بر نمی گردند ،

( نگویم برگ سبزی از پناه و سایبان مهر )

به برگ زرد پیغام تسلی شاد خواهد کرد ؟!

نوازش را نقار ابر اگر نتوان ، گذار با خواهد کرد ؟!

و بر دلهای خون آغشت و داغ آجینشان ، آن دشت پر لاله ،

نوازش را نثار ابر اگر نتوان ، گذار باد خواهد کرد ؟!

بگو مایا ! بپرسم از تو ، یا تصویر آیینه ؟! "

و مایا خیره در آیینه ، با تصویر پاسخ داد :

                                                    { " هرگز هیچ

-  " چه می بینی ؟ ببین مایا !

که باز از سوی مغرب جنگل انبوه ابری نیلگون برخاست

و ما – من با تو – می دانیم ، ای حنظل شکن طوطی !

که استر زاید و این خیک ، این خوک سیه پستان

نه اینجا و نه هرگز هیچ جا ، در هیچ اقلیمی نمی زاید.

و این ، آن کاروان کوکی بازیچه ، آن نی در جهان کالاست ؛

وما دانیم ،

-  دروغ و راست –

که او هرگز ، به هفت اقلیم جد ، در هیچ منزل با نگشاید .

دروغ و راست ما دانیم و داند با د مشرق نیز ؛

و گر پرسیم چون ما می سراید باد :

                                              { "هرگز هیچ! "

 


 

پی نوشت 2 : ای بابا ! مگه برا آدم حال می مونه تو این دور و زمونه ! من که به پوچی رسیدم به شخصه در زندگی ! عب نداره !

یه فیلسوفی هه به نام شیدا حیدری همیشه می گه :

عادت می کنیم ... !

خلاصه که این یه مدت من زندگی نمی کردم رسیدن مرگو لحظه شماری می کردم !!! هه !

این عکسو از پنجره ی کلاسمون انداختم ! عین زندون می مونه ! دیواره جلوش !

مرده شور این دبیرستانو ببرن !

همین !

نقطه !

پایان !

 

 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |

غروب

 بازگشت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم ،

پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ام – که تهی بود – بسته خواهد شد

و در حوالی شب های عید ، همسایه !

صدای گریه نخواهی شیند ، همسایه !

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هرکه مرا دیده در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود

و سفره ام – که نبود – از گرسنگی پر بود

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان

اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگر چه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد

و مایه ی نگرانی برای مردم شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم ،

پیاده خواهم رفت

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

و مستجاب کند باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندانتان پر باد

و نان دشمنانتان – هرکه هست – آجر باد


پی نوشت 1: این شعر را یک شاعر افغان گفته ! من اولین بار که خوندم اشک توی چشم هام جمع شد خدایی ! خیلی قشنگه و یه جورایی هم تو دهنیه واسه ما ایرانی ها !!!!

پی نوشت 2: این عکس رو هم توی ماشین نشسته بودم گرفتم. اینجا هم یه پادگانه که اصولن از اون اتاقک نگهبانی و اون سرباز وایساده باید مشخص باشه !

جمعه پانزدهم شهریور 1387 |

...

 

"گوهر پاک کرامت"

شیخ ما را پرسیدند :

"گوهر پاک کرامت با کیست ؟"

گلی از گلدان برداشت

نفسی در نفس پاک دلاویزش زد

گفت :

-          ریشه ای را که توان گل و بویا بودن

            در اوست

همه را

به گلی می بخشد

گوهر پاک کرامت با اوست .

 

پی نوشت 1 : این عکس رو همون روزی انداختم که اون عکس " به یاد رومینا ، خرمگس " ...

یه دستکشی بود روی زمین افتاده بود... گذاشتمش روی یه چوب که توی زمین فرو رفته بود ... منظره ی پشت هم زمین های گل بنفشه است ، انگشت های دستکش هم به سمت دوربین اشاره رفته.

پی نوشت 2 : حال توضیح دادن ندارم !! هه !

شنبه نهم شهریور 1387 |

این دو زن (!)

           

 

بودن

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

 

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه

یادگاری جاودانه ، برتراز بی بقای خاک

 


پی نوشت 1 :         

     آخرین برگ سفرنامه ی بارن ،

                                                                        این است :

که زمین چرکین است !

 

پی نوشت 2: بالاخره یه جا من جراتم رو جمع کردم !! بر حسب اتفاق یک روز که طبق معمول توی تاکسی نشسته بودم که برم مترو ، راننده ی تاکسی عذر خواهی کرد و گفت که از همین پل عابر پیاده برو اون ور اتوبان من بیشتر از اینجا نمی رم !

خلاصه که منم رفتم ... هی به خودم گفتم : نه تو این کارو نمی کنی ! زشته ! یه دختر 15ساله دوربین دستش بگیره عکس بندازه ! مردم چی می گن ؟ نمی گن ازمون عکس ننداز !!!

توضیح خاصی نداره عکس ! ترسون و لرزون زود دوربین و در اوردم و عکس انداختم ، تو همون هیری ویری هم سعی کردم عکس خوب بیفته ! ادیت خاصی جز سیاه و سفید کردن عکس انجام نشده !

پی نوشت 3: خورشید خانوم تا من همه ی عکسامو نذاشتم تو این وبلاگ زودتر مسابقه (یا همون کل ) عکس رو برگذار کنیم !!! موضوع اش باشه تهران ! همین ... هر کی اجازه داره از تهران ( از هر منظره ایش ) 3تا عکس بذاره !

 

شنبه دوم شهریور 1387 |

MODERNMAN

 

"ری را" ... صدا می آید امشب ،

ار پشت "کاچ" که بند آب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می کشاند.

گویا کسی ست که می خواند.

اما صدای آدمی این نیست ؛

با نظم هوش ربایی من ،

آوازهای آدمیان را شنیده ام

در گردش شبانی سنگین؛

زاندوه های من

سنگین تر.

و آوازهای آدمیان را یکسر

من دارم از بر .

یک شب درون قایق دلتنگ

خواندند آنچنان؛

که من هنوز هیبت دریا را

در خواب می بینم.

ری را ، ری را ....

دارد هوا که بخواند

درین شب سیاه

او نیست با خودش ،

او رفته با صدایش

اما خواندن نمی تواند.


 

اديت عكس خيلي زياده ! اول از همه , عكس بصورت سياه و سفيد در اومده. بعد يه قسمت ها يي مثل يك ماشين مزدا كه زير تلوزيون تبليغاتي حذف شده. اون آدمك روي تلوزيون كه توجهش به طرف  آينده ي روشن جلب شده كلن به عكس اضافه شده و درنهايت , اديت نهايي كه تشديد نورها و جهت تابششونه !!!

درسته كه اين عكس شاهكار نيست و ... اما عكس اوليه خيلي خراب تره !!! و ايده ي خاصي نداره ! اما اين يكي خيلي روش كار شده , كلي فكر كردم , زحمت كشيدم !!!

حداقل تو اديتش به خودم دست مريزاد ( يا شايدم دست مريضاد !!! ) ....

حسن تمام اين كارا اينه كه از يه عكس بي خود يه با خود بسازي !! خوبيش اينه كه دفعه ي بعد كه يه سوجه (!) اي مثل اين ديدم بهتر عكاسي مي كنم ...

با تمام اين تعريف و تمجيد هاي از خود , خودم كه خوب فك مي كنم , مي بينم ايده ي عكس خوبه فقط تمركز عكس و بيننده بايد رو اون آدمه باشه كه نيست !!!

نظر بدين , بخصوص تو خورشيد جان ! نظر بده ببينم !!!

جمعه یکم شهریور 1387 |

هجوم ...

"کوچه"

بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم ،

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم ،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه ی جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید ؛

عطر صد خاطره پیچید ؛

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .

من ، همه محو تماشای نگاهت .

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو به من گفتی :

-          " از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،

آب آیینه ی عشق گذران است ،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن ! "

با تو گفتم : " حذر از عشق ؟! – ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ،

نتوانم !

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد ،

چون کبوتر ، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ... "

 

باز گفتم که : " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عش ندانم ، نتوانم ! "

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم .

نگسستم ، نرمیدم .

 

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم ،

نه گرفتی دگر از عاشق آزاده خبر هم ،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو ، اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !


پی نوشت ۱: این شعر کلن هیچ ربطی به اون عکس و مخصوصن اسمی که خیلی هم برازندشه و براش انتخاب کردم "هجوم" نداره !!!

ولی من کلن خیلی خیلی با این شعر فریدون مشیری حال می کنم ... دلم نیومد ننویسمش یه جایی تو این وبلاگ !!!

پی نوشت ۲: اسم عکس "هجوم" همه چیزو میگه کلن .. فقط نظر بدین

پی نوشت ۳: این عکس سایه ی من و سه تا از تور لیدرهامون توی جنگل ابره که داشتیم از بچه ها (درحالی که اونا پشت به ابرا بودن و ما پشت به آفتاب) عکس می گرفتیم ! اعتراف کنم که این عکس کاملا اتفاقی اینطوری افتاده !!!

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 |

فریاد ...

"آواز کرک"

"بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟"

" ... کرک جان ، خوب می خوانی

من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد ،

چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد .

گرت دستی دهد ، با خویش در دنجی فراهم باش .

 

بخوان آواز تلخت را ، ولیکن دل به غم مسپار .

کرک جان ! بنده ی دم باش ... "

 

"...بده ... بدبد ... ره هرپیک و پیغام و خبر بسته ست

نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست

فقس تنگ است و در بسته است ... "

 

" کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت ،

من این آواز تلخت را ... "

 

"...بده ... بدبد ... دروغین بود هم لبخند و همو سوگند .

 

دروغین است هر سوگند و هر لبخند

و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند ... "

 

" من این غمگین سرودت را

هم آواز پرستو های آه خویشتن پرواز خواهم داد .

بشهر آواز خواهم داد ... "

 

" ... بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟ "

 

" کرک جان ! خوب می خوانی

خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی فشاندن ،

زدن پیمانه ای – دور از گرانان – هر شبی کنجج شبستانی . "

 


پی نوشت 1:

بلدرچین ، کرک با دوفتحه ( به تشدید و تخفیف "ر" هردو شنیده شده ) مرغی است از سار بزرگتر ، از کبوتر کوچکتر برنگ گنجشک و خال خال ؛ آوازی دارد شبیه به تلفظ "بدبده" و از این رو او را "بدبده" هم می گویند.

صیادان برای صید این مرغ حیله ی عجیبی بکار می برند : تور می گسترند و با وسائل مخصوصی که دارند آواز جفتجویی کرک ماده را (مثلا) تقلید می کنند تا نر بیید و به هوای آواز بدام بیفتد، یا بعکس آواز نر را برای شکار ماده.

پی نوشت 2:

این عکس رو در مرکز سفال توی اتوبان آزادگان تهران انداختم. عکس ادیت شده. نورهای تشدید شدند. و عکس از حالت رنگی به حالت سیاه و سفید دراومده. درواقع به نوع مورد علاقه ی من. درکل عاشق عکس های سیاه و سفیدم و اونها رو به رنگی ترجیح می دم!

در ضمن چیزی که خیلی سعی کردم توی عکس نشون بدم اینه که دست مرد که کنار دهنشه و نشون می ده داره فریاد می زنه .. در واقع این فریاد یه جور اعتراضه ... برای همین مخصوصن سعی کردم توی عکس در کنار کارد چپ بالا ... تیر برق افتاده باشه.. این 2تا می تونن یه ربط اساسی بهم داشته باشن که البته هدف من از انداختن این عکس نشون دادن همین ربطه !!!

اما یه مشکلی وجود دارد... نمی دونم چرا کلن وقتی به این عکس نگاه می کنم اون حسه بهم منتقل نمی شه!!!

یعنی فک می کنم کسی رابطه ی بین دست کنار دهن و فریاد و اعتراض و تیر برق و حس نمی کنه!!!!

و البته خیلی برام مهمه که بدونم شماها که این عکسو دیدین متوجه این حس شدین یا نه! ممنون می شم اگه نظر بدین و بگین چون خیلی برام مهمه که بدونم یه نفر که داره از بیرون نگاه می کنه عکسم رو چه جوری دیده!!

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 |

خرمگس ! (بیاد رومینا!)

ای بابا !!!

چی بنویسم !!

این عکس هیچی نداشته باشه منو می بره تو عمق یه دوره ی زندگی ام و حداقل به یه روز یا یه صحنه ی خاص !!!

راحت باش با تو نیست!

خلاصش اینه که دایی مو بعد 40 روز میخواستن از آی سی یو بیارن خونه مام تصمیم گرفتیم که بریم و گل بخریم جعبه ای و بکاریم تو حیاط خونه ی مامان بزرگم !!!

سر ظهر بود!

ازاین عکسم خوشم میاد!

البته به اندازه ی عکس قبلی بم حس خوب منتقل نمی کنه !

ولی خب کلی سعی کردم تا اونی و که از اول تو کلم بود و میخواستم و در بیارم!

هزار تا عکس گرفتم !

بالاخره نمی تونستم حالیه مگسه کنم که چه جوری بشینه رو گل !!!

ولی تقریبا اونیو که می خواستم از آب درومد !

چند جور دیگه از این عسکا گرفتم البته با چند تا گل دیگه!!

درضمن این عکس رو در حالت ماکرو گرفتم !

و دست آخر اینکه بالاخره به حرف معلم عکاسیم پی می برم که گفت :

عکاسای طبیعت عکاسای زحمت کشین!


پی نوشت 1: چقد اون روز مسخرم کردن همه !!!

پی نوشت 2: قابل توجه خورشید! خیلی خوشحالم که نظر کیفی می دی!!! شاید خیلی وقت بود که از اینجور نظرها درمورد عکسام نشنیده بودم! پس لطف کن بازم بده! وقتی یه نفر از بیرون عکستو نگاه می کنه و بدون هیچ تعصبی هر چی به کلش می رسه می گه عالیه!! تازه می فهمی عکسه چه شکلیه! می دونی منظورم اینه که عکسی که همه می بینن اونی نیست که من می بینم چون بالاخره من عکسو گرفتم ! بی خیال!! نمیتونم منظورم و بگم!!!

در جواب نظرت: باید بگم که نمی خوام توجیح کنم ولی من کلا عکسو یکم کشیدم که خیلی گنده نباشه یکم فرمش بهم خورده یعنی عکس عمودی تره ، ولی اینجا عکس یکم پخ تر و افقی تره شاید واسه همین زیادی اون برچسب ماشین تو دیده، ولی کلا حرفت درسته!!

پنجشنبه سوم مرداد 1387 |

بازگشت!...

 

خب سلام!

بذار ببینم ...

آخرین پست من کی بود ؟!

وای بیست فروردین ؟!

این وبلاگ بدبخت چند وقته خوابیده ؟

مهم نیست! من برگشتم!

تابستونه و باد پنکه دوباره از همه چیز بی نیازم می کند !!! و من قراره دوباره وبلاگ رو زنده کنم

و اما در باره ی عکس :

چون تابستونه و یخ ها دارن آب می شن و کره ی زمین داره گرم می شه و اثر گلخانه ای پدر همه رو در اورده و امسال 2درجه از پارسال گرمتره ... تصمیم گرفتم بیشتر عکسای زمستونی آپ کنم! صبح شنبه بود و من با خوشحالی تمام به راننده سرویسم زنگ زدم که با بابام میام ! اون روزحسابی برف اومده بود و تا بابام برفای روی سقف و پایین بریزه منم دست به کار شدم و دوربینو در اوردمو و ... !

نمی دونم ! این عکسو خیلی دوست دارم !

 

پی نوشت 1 : من تصمیم گرفتم این وبلاگ را تا آخر تابستون حسابی آپ کنم پس حتما سر بزنید.  

 پی نوشت 2: پی نوشت 2 ندارد!!!

پی نوشت 3 : هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی...!

دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |

شش

این عکس رو دقیقا مث عکس قبلی از حرکت حبابهای آب یا همون قرص جوشان یا ویتامین سه انداختم که حرکت حباب ها به سمت بالا کاملا مشخص اند.. از این دسته عکس رو تو زمستان امسال زیاد انداختم و می خوام بازم چند نمونه دیگه ازش تو بلاگ بذارم... تا بیشتر بااینجور عکس ها آشنا شین!! خ خ خ !!!! این عکس ادیت شده و رنگ ها تجدید شدن... اما میخوام هرکس این عکس رو می بینه یه لطفی بکنه و نظر بده و بگه که وقتی این عکسو دید یا عکس قبلی رو حدس زد من  این رو چه جوری گرفتم ... میخوام بدونم چند نفر فهمیدن واقعا اینو چه جوری گرفتم؟؟!!!


پی نوشت ۱: نباید می شد اینجور ... هوم!

پی نوشت ۲:....

پی نوشت ۳: همین ،نقطه ...!

سه شنبه بیستم فروردین 1387 |

پنج

این عکس را اعتراف می کنم که خودم گرفتم... البته بازهم با دوربین ساده ی خودم! این حباب ها اندفه دیگه حباب های ژل مو نیستند .... این ها حباب های آب یا در واقع همون قرص جوشان یا همون ویتامن  سه هستند که توی آب انداخته شند ...همونطور که می بینین حباب ها دارن به سمت بالا حرکت می کنند...عکس ادیت شده... درواقع رنگ ها تجدید شدند.... همین! ولی عکس قشنگیه!


پی نوشت: ندارد آقا جان !!! ندارد ! هر پستی که نباید پی نوشت داشته باشد !!!!

سه شنبه بیستم فروردین 1387 |

چهار

گدا.

 گدا = درپی ترکیدن آزمایشگاه زیست و .. سوختن اونجا.. موشهای که 1 هفته بود.. غذا نخورده بودند! مریض شدند .. و از 14 تاشون .. 0=5-2-7-14 موند! این سومین موشی بود که مرد.. من هم قبل از اینکه بندازیمش برا مار.. ازش عکس گرفتم.. مثل این گداها که گوشه ی خیابون مردن شده! بی سرپرسته بیچاره! ولی عکس خوبیه .. اگه به جا استفاده بشه ... می تونه منظور خوبی داشته باشه.

دوشنبه پنجم فروردین 1387 |

سه

تنه ی درخت= این یه قسمت از تنه های درخت سرویه که توی عمارت عالی قاپوی میدان نقش جهان استفاده شده. خب مسلما چون اون موقع ستون بتنی نبوده... برای سرپا نگه داشتن سقف از کنده ی سرو استفاده شده!

دوشنبه پنجم فروردین 1387 |

دو

من.گل.هایدگر!

 گلدون ، من ، هایدگر =شرط می بندم نتونین .. بگین چه جوری گرفتمش! خب سادس.. روز سه شنبه بود.. و من طبق معمول به جای اینکه بابام بیاد دنبالم تا منو از انجمن برداره .. من رفتم سرکارش دنبالش!! یه گلدون رومیز بابام بود.. که توش به جای آب یا خاک یه ژل آبی رنگ جایگزین خاک بود.. خط های مورب سبز توی عکس ریشه ای گل هستند.. من هم با همون لباس مدرسه و دوربین به دست .. تو عکس افتادم! در ضمن این عکس ادیت نشده!

دوشنبه پنجم فروردین 1387 |

اولین پست...

ههههه!= خب درواقع.. تابستون بود.. و من.. بعد از یک ماه به حمام رفته بودم! مثل هر دختری جلو آینه .. مشغول بزک کردن بودم!!!  که رفتم تو اتاق مامانم و ژل موشو برداشتم! هرکس این عکسو می بینه.. فک می کنه من از حرکت حباب های آب عکس گرفتم.. ولی دوربین ساده تر از ایناس که .. بشه سرعت شاتر و تنظیم کرد.. تا بشه از حباب های تو آب خوب عکس گرفت.. خلاصه ژل و گذاشتم جلو پنجره ی اتاق که به سمت حیاط باز می شه ..و کلیک ! همین! اون لوله ای که وسط عکسه لوله ایه که ژلو بالامی کشه!

دوشنبه پنجم فروردین 1387 |

Designed by parstheme